عادت کردم به رفتار افراد و حتی مجموعه هایکی دعوا می کند، یکی می رود، یکی تو را متهم می کند بعد در همان جایگاه قرار می گیرد، دیگری یادش می رود آن چیز که امروز برای او مهم شده است دیروز برای دیگری مهم بود ، آن یکی دیگر حوصله ات را ندارد چه حضوری چه مجازییاد گرفته ام صبر مانند سر است در بدن و این جایگاه را من در رنج زمان یاد گرفته اممن نشسته ام دنیا در دلپیچه روزانه اش آنقدر بپیچد تا درد رویش کم شود و زندگی باز جریانش را از ابتدا شروع کندقبلا شنیده بودم پیرمردی در ۹۰ سالگی دندانهایش از نو در آمده بود برایم جالب بود که حتی ممکن است تمام زندگی هم باز تکرار شودمن مانده ام به ابتدای زمان برای طلوعی که خرق عادت می کندانگار در این دنیا رفتن همان رسیدن به نقطه صفر استاز خاک بر می خیزی به خاک بر می گردیاز خدا می آیی به خدا بر می گردیپ ن: ماشین یک دفعه در حین رانندگی خاموش شد و مردهمه ماجراهایش که تمام شد بابا پرسید این باتری را کی عوض کردی و من آخرین تولدی که او بود را به یاد آوردم چهارسال قبل و پدر هی پرسید مطمینی! من از چشمانم هم بیشتر مطمین بودم آن آخرین بار را
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 15:38